خرید بک لینک

ترجیح میدم فکر کنی من بدترین آدم روی زمینم

چون خودم هم شکی توش ندارم.


چون "آنچه ما را نکُشته، قویترمان ساخته"

برچسب: k'jon,k'jakyre daley,k'jon this time,k'jon on the ocean lyrics,k'jon without a woman, نویسنده: بهراد پارسامنش تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 14:03

من میدانم این بنا نیست یک انقلاب باشد. شاید هم باشد. اما میدانم خسرونشینِ قلبم ویرانهاست... و خوب تر از من این جا کسی نمیداند از تاریخچهی آنچه از دلهای شکسته بر میآید. من میدانم بنا نیست از کلمات من و طرز صحبت و نوشتن من کسی خوشش بیاد. اما این را هم میدانم که تحلیلِ تحلیلگران از پیروزی ترامپ، نژادپرستیِ (منظورم : داغون بودنِ) 50 درصدی مردم آمریکاییست که ادعای آزادیاش آزادی آسمان را به بند کشیده. ترامپ فلان شد و نیو ایج ایز استارتد... به جهندم. آن سر دنیا یک میمان دیگر به قدرت رسیده و نیـــــو ایـــــج ایز استارتد :| میخواهید اینقدر خودتان را 9 بپندارید؟ به جهندم! من این جمله را مرهمی یافتهام ؛ خواستنی... ^_^ ترامپ و نژاد پرستی مردم مترقی... پلی ست به آن چه حالا قرار است فرو بریزد ؛ اگرنه من را چه به سیاست سطل آشغال؟

برچسب: تعادل,تعادل نش,تعادل العراق والبرازيل,تعادل العراق مع البرازيل,تعادل بالانجليزي, نویسنده: بهراد پارسامنش تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 14:03

خدایا من عذر میخواهم.

برای استعداد های به فعلیت نرسیده.

برای دوستی های اشتباه.

برای عذرهایی که نخواستهام.

برای قبول چیزهایی که بدتر از آن بودم.


و کم من ثناء جمیلٍ لستُ اهلاً له، نشرتَه...

و چه بسیار ستایش زیبا که من شایستهی آن نبودم و تو آن را [از من] منتشر کردی...

برچسب: ببخشید,ببخشید شما,ببخشید به انگلیسی,ببخشید عشقم,ببخشید شما مهران مدیری, نویسنده: بهراد پارسامنش تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 14:02

هربار که چنین میشود توی گوشم میگویی عیبی ندارد. حالا میگویم بیا بنشین کنارم ببین چهطور همهی اینها را خواهم کشید و ساکت خواهم نشست تا در من رسوب کنند. حالا میگویم بیا و بنشین ببین چه بزرگسال کودک رویی در من خفته بود که نمیشناختیاش، چنان سر به زیر و کم صحبت که از کوتاهیِ قدّ زبانش داد گفتار عالم بر آید. زبان من خستهاست. خسته از غرهایی که از کمالات ابوسعید ابوالخیر بر او تحمیل کردهام. خسته از خودستایی... و بگذار این درد مرهمش را بسازد بر زخم های دیرین و انگار جاودانهی من. بگذار عمق این تنهایی را به تنهایی و بیهمراهی سایهها در زخم هایم فرو بکشم... کار من از اشک گذشته و این شدت، قوت را میرساند. قُل کونوا حجارةً او حدیداً بگو سنگ باشید یا آهن... تویی جسم تو در من معبد ساخته و آن چه من ازبرایش سر به زیر و سخت خواهم نشست روح لبخند توست... بیچاره دل که غارتِ عشقش به باد داد...

برچسب: scars we carry,scars we carry lyrics,scars we carry mp3,scars we carry mp3 download,scars we carry download, نویسنده: بهراد پارسامنش تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 14:02

أ حسب الناس أن یُترکوا أن یقولوا : آمنّا ؟ و هم لا یفتنون؟

آیا مردم پنداشته اند که [وقتی] بگویند : ایمان آوردیم ، رها میشوند و آزمایش نمیشوند؟...




بله بله...


خود غلط بود آن چه می پنداشتیم...

برچسب: چاپ دستی رو لباس, نویسنده: بهراد پارسامنش تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 11:50

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: بهراد پارسامنش تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 11:50

اصلن بیایید برای نفس های بی "او"یمان شماره نگذاریم!
می کند به عبارتی نفسی که برای "او" به شماره نیفتاده!
این طوری بعضی ها هر روز متولد می شوند!
بعضی هر ثانیه!
بعضی ها جاویدان و نمیر!
بعضی ها...

برچسب: منظومه ی شمسی,من ی دخترم,شبکه ی,همسایه ی من رمان,فرشته ی من رمان,مزرعه ی من رایگان,نیمه گمشده ی من,دانلود برنامه ی منیجر,رمان همسایه ی من دانلود,دانلود برنامه ی منیجر برای اندروید, نویسنده: بهراد پارسامنش تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 11:50

مثل آهنگهای حماسی شدهام.شبیه شیرینی نوشینِ یک پیروزی عمیق زیر سُمِ پایمال شدنهای ممتدِ شکستهای بیپایان و پرتکرار... آنقدر تنها و تک که نمیدانی، نمیدانی چهقدر مثل تو شدهام. آنقدر چیزها توی قلب من هست که نیست و رنگ باخته و آنقدر چیزها توی سر من هست که تختِ هستی بیدغدغهگی را غصب کرده آنقدر چیزهای اضافی و لهو و بیهوده که نمیدانی. پدر کم سال من، سلام من به تو از اعماق سینهای که خلوص کودکی و شهرت بیمحابایی را دیگر به دنبال نمیکشد بیش ازین چند. منم و همهی این پیری به اوج جوانی. من که دیگر نمیدانم روز تولدم جز این تاریخ عج

برچسب: i i captain,i i i,i i i song,i i i know you gotta leave,i i will be king,i i feel so alive,i i got a new girlfriend,i i captain meme,i i who have nothing,i i captain gif, نویسنده: بهراد پارسامنش تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 11:49

کم مانده بود به پهنای صورت اشک بریزم. بغضم داشت خفهام میکرد. چشمهایشان برایم خیلی درد آور بود. ابروهایم را داده بودم بالا، آره. مقنعه ام گم شده بود. همه رد میشدند میگفتند تولدت مبارک. میگفتند نگران نباش. میگفتند ناراحت امتحان نباش. وسط همه با همین صدای جلوی حلقی و جیغم داشتم فریاد میزدم دردم را. داشتم میگفتم که [بابا] مقنعهام گم شده. باز نداهای اطراف و نگاه های احمقانه، شبیه یک گلّه انسان، به سمت سرگردانیِ الاغ گونه ام فرود میآمد که : ناراحت نباش :| تولدت مبارک :| امروز را بچسب. :| یک دست روی شانهام نیامد و یک چشم دنبال مقنعهام نگشت.

برچسب: تاریخچه شوخی,شوخی, تاریخ انتشار,شوخی با تاریخ,شوخی های تاریخی, نویسنده: بهراد پارسامنش تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 11:49

صفحه بندی